از فیلمهای خوبی که در غوغای فیلمهای بد جشنواره به چشم نیامد، یکی هم «پنجشنبه آخر ماه» بود که نشان داد، فیلمساز خوبی متولد شده است که سینما را می شناسد و بهتر از آن برای ایجاد کشش در فیلمنامه هم راه حلهای مناسبی دارد!

داستان فیلم که بدون تکلف بیان می شود درباره خانواده ای متوسط است که شب های جمعه آخرماه روضه خانگی دارند ولی این بار به دلیل کسالت روحانی مزبور، آنها ترجیح داده اند به دیدار اقوامشان در کاشان بروند اما پسر دانشجویشان به بهانه درس خواندن در خانه می ماند تا دوستان خلافکارش از سادگی او سوءاستفاده کنند و پارتی مختلط راه بیندازند. در این میان، روحانی مزبور که کار مداوایش چند ساعتی بیشتر طول نکشیده برای انجام وظیفه روضه خوانی به این خانه می آید و دوستان پسر صاحبخانه در اطاقی دیگر پنهان می شوند. از اینجا تا پایان فیلم، لحظات پر از کشش و اضطراب و هیجانی در فیلم آفریده می شود.
نام «ماشاءالله شاهمرادی زاده» نامی خیلی ناآشنا بخصوص برای کسانی که فیلمهای امسال را دنبال می کنند نیست. او ظاهراَ پیشتر در فیلمهای «اخراجی ها» و «خیلی دور - خیلی نزدیک» ایفای نقش داشته است و امسال هم در فیلم «شور شیرین» جواد اردکانی مشاور فیلمنامه و کارگردان بوده است، اما هر چه هست «پنجشنبه آخر ماه» نخستین فیلم بلند اوست که چند سر و گردن از فیلمهای اول و دوم جشنواره امسال بالاتر است.
او، هم در گرفتن بازی از بازیگران و هم در خلق لحظات نفس گیر در فیلم خوب عمل کرده است ضمن اینکه در قصه گویی هم به لکنت نیفتاده است.
شاهمرادی زاده برخلاف بسیاری از فیلمسازانی که بخصوص در جشنواره امسال از ترفندهای پارتی و دختران جوان و عرق خوری و موسیقی برای گیشه بهره گرفته اند، از این عوامل بدون آنکه از خط قرمزها رد شود و بدون آنکه برخی از این عوامل، اصلاً در فیلم نشان داده شوند سود جسته است تا داستانی را با آموزه های اخلاقی و دینی تمام کند و راستش در روضه خوانی آخر فیلم، اشکی هم از تماشاگران بگیرد.
از نقاط قوت فیلم بازی جا افتاده محمود پاک نیت، شبنم قلی خانی و تا حدودی علی بکاییان است ضمن اینکه فیلمبردار هم، برای خوب در آوردن صحنه هایی که در یک محیط بسته فیلمبرداری شده است زحمت زیادی کشیده است. حمید شهیری به عنوان طراح صحنه و لباس هم بخصوص برای چنین فیلمی، کار شاخصی ارائه داده است و در کل همه عوامل دست به دست هم داده اند تا فیلمی مفرح، سالم و آموزنده ساخته شود و مهم تر از آن فیلمساز جدید و با استعداد دیگری به جمع کارگردانان خوب کشورمان اضافه شود.
نکته آخر اینکه: مشهدی ها این سالها خیلی خوب دارند در عرصه سینما توانایی های خود را بروز می دهند به گونه ای که ما هر سال منتظریم تولد یک مشهدی دیگر را در سینما جشن بگیریم.
این مطلب به همراه چند حاشیه دیگر از من ، در صفحه تصویر امروز کیهان در تاریخ یکشنبه 23 بهمن 1390 به چاپ رسیده است.
1- تولستوی در کتاب «هنر چیست» جمله ای با این مفهوم دارد که : منتقد ، آدم کودنی است که خود از خلق یک اثر هنری ناتوان است. معلوم است که این عبارت بی انصافانه ای است اما بهره ای از حقیقت را در خود دارد.
2- کلاً خواندن یا شنیدن نقد هر اثر هنری، پیش از دیدن آن باعث می شود لذت دیدنی که همراه با مکاشفه ، همراه با چشیدن، همراه با مزه مزه کردن لحظه های فیلم و موسیقی و تئاتر و داستان و هر چیز هنری دیگر را از خودمان سلب کرده ایم و یک حسرت به جا گذاشته ایم. توصیه می کنم فیلم مورد علاقه یا جلب توجه کرده تان را اول ببینید ، بعد بنشینید نقدهای مربوط به آن را بخوانید و اگر خواستید بار دیگر و بارهای دیگر بروید آن فیلم را ببینید یا آن آلبوم را بشنوید یا آن کتاب را بخوانید و ... این توصیه را بخصوص برای تماشای فیلم «یه حبه قند» دارم و نکند پیش از آن مرتکب خواندن نقدها بشوید. وقت بسیار است . نقدها را بگذارید برای پیش از تماشای دو و سه و چند باره آن. لذت خودتان را خراب نکنید.
3- هفته نامه پنجره ، شماره اخیر خود را اختصاص داده است به «یه حبه قند». بعد از اینکه فیلم را دیدید از اولین دکه روزنامه فروشی بخریدش و نقدهایش را بخوانید.

4- من تا پنجشنبه منتظر خبر تشکیل اردوی « بلاگ تا یه حبه قند» می شوم و اگر خبری نشد ، تشریف می برم برای تماشای آن. دوستانی که خواستند می توانند هماهنگ کنند با هم برویم .
5- سال گذشته در جریان جشنواره فیلم فجر که « یه حبه قند» را دیدم، چیزکی شتابزده و دلی نوشتم که اگر دوست داشتید می توانید با کلیک بر روی این نشانی بخوانیدش.
شاید پنجشنبه که دوباره فیلم را دیدم، چیز دیگری و با حس و حال دیگری نوشتم. اما این نقد محصول همان یک بار دیدن در جشنواره است و نقدی است که خودم خیلی دوستش دارم و تنها نقدی است که چاپ نشد.
هنگامی که فیلم « 33 روز» تمام شد ، تشویق نویسندگان ، خبرنگاران و دست اندر کاران سینما که در سالن نمایش برج میلاد حضور د اشتند ، آنقدر ادامه یافت تا رکورد این هشت روز را بشکند. خود ِ جمال شورجه در پشت آخرین صندلی در سالن ایستاده بود و با آن فروتنی همیشگی اش ، تا ده دقیقه فقط به عبارات «خسته نباشید» ، « دست مریزاد» ، « شاهکار کردی» ، « گل کاشتی » ، « خدا قبول کنه » و جملاتی از این دست پاسخ می داد و تشکر می کرد. این یعنی «33 روز» بیشترین رضایت خاطر حاضران در جشنواره را کسب کرده است ؛ رضایتی که در گفت و گوهای حاشیه ای محوطه برگزاری جشنواره هم معلوم می شد .
***
پس از سالها از ساخت فیلم زیبا و به یاد ماندنی « بازمانده» اثر زنده یاد سیف الله داد ، این بار جمال شورجه کارگردان نام آشنای سینمای انقلاب اسلامی ، اثری خلق کرده است که چند سر و گردن از آن بالاتر است . فیلمی که به ماجرای دلاوریهای مجاهدان مقاومت اسلامی لبنان در جریان جنگ سی و سه روزه رژیم صهیونیستی علیه مردم لبنان بخصوص جنوب این کشور پرداخته و ترازی جدید در فیلمهای مقاومت در کشورمان ایجاد کرده است .

فیلم که پیشتر، « جنوب آسمانی » نام داشت بر اساس فیلمنامه « عروس لیطانی» نوشته جواد شمقدری و شهاب ملت خواه ساخته شده و با نمایش مستندی واقعی از ورود دو سرباز ارتش اسرائیل به منطقه جنوب لبنان و دستگیری آن دو از سوی مجاهدان مقاومت آغاز می شود و سپس ، فیلم به روایت نفسگیری از پایداری و استقامت مردم و نیروهای حزب الله در ماندن در روستای مرزی « عیتاء الشعب» از توابع صور می پردازد . این روایت با نشان دادن مراسم عروسی یوسف دهینی با نسرین آغاز می شود که با حمله هوایی ارتش صهیونیستی به عزا تبدیل می شود . محمد سرور فرمانده نیروهای مقاومت جنوب هم همزمان در آستانه پدر شدن است اما با توجه به شرایط ، با جمع آوری نیروهای تشکیلات مقاومت و برنامه ریزی ، از روستا و منطقه خود در برابر ارتش مسلح اسرائیل دفاع می کنند. در این میان ، همسر باردار محمد بر اثر حملات وحشیانه ارتش صهیونیستی به مناطق مسکونی مصدوم می شود به همین دلیل به کمک همسر یوسف و هدایت یکی از مجاهدان ، به یک تونل زیرزمینی تعبیه شده از سوی حزب الله هدایت می شود . همزمان ارتش اسرائیل که با شنود مکالمات نیروهای مقاومت جایگاه آنان را کشف کرده کرده است به قصد دستگیری آنان بخصوص فرمانده آنان محمد سرور شبیخون می زند اما با هوشیاری جوانان حزب الله ، آنان مجبور به فرار می شوند .
همسر محمد سر انجام در تونل زیر زمینی به شهادت می رسد اما به کمک نسرین ، فرزندش – صادق- سالم به دنیا می آید و همزمان جنگ ، پس از 33 روز استقامت در برابر حملات همه جانبه زمینی و هوایی و موشکی اسرائیل با عقب نشینی اشغالگران و پیروزی نیروهای مقاومت به پایان می رسد .
33 روز ، علاوه بر بازیهای خیره کننده هنرپیشه های اکثراً مسیحی و سنی لبنانی و سوری آن ، شاهکار فیلمهای سالهای اخیر در جلوه های ویژه میدانی است تا آنجا که جنگ سال 2006 را به مدد طراحی صحنه دقیق ، به بهترین وجهی برای تماشاگر ملموس و عینی می کند. علاوه بر بمباران و موشکباران ها ، بازسازی و انهدام تانکهای پیشرفته مرکاوا و نیز هواپیماهای اسرائیل قابل توجهند. همچنین موسیقی ملایم عربی آن نیز بسیار خوب از آب در آمده ضمن اینکه فیلمنامه و داستان آن نیز چفت و بست کاملی دارد و تماشاگر را برای بازشدن گره ها و تعقیدهای آن تا انتها میخکوب بر صندلیها نگه می دارد .
استفاده محدود از تاریکی حتی در شب ، برای این فیلم با معناست و نشان می دهد که کارگردان بدرستی به این جنگ به عنوان یک نکته تاریک و سیاه نگاه نمی کند و اصرار بر فیلمبرداری در روز و در مواردی رنگهای روشن ، بر نورانی بودن مقاومت و پایداری تأکید می کند .
از ویژگیهای دیگر فیلم ، باید به نقش حماسی زنان لبنانی در به سرانجام رسیدن این پایداری تاریخی و همچنین به حضور متحدانه مسیحیان لبنان در کنار مسلمانان و نیروهای مقاومت اشاره کرد . صحنه به شهادت رسیدن « میشل» پزشک مسیحی بر دامن « ام عباس» و دیالوگهایی که بین آنان رد و بدل می شود از مصادیق این نکته است .
همچنین استفاده از زبان عبری به همراه زیر نویس برای دیالوگهای فرمانده و نیروهای اسرائیلی از امتیازات این فیلم محسوب می شود ، هر چند به نظر می رسد خیلی رسمی و بدون لهجه با هم صحبت می کنند .
شورجه در جلسه پرسش و پاسخ این فیلم ، اعلام کرد که 33 روز در حالی در جنوب لبنان ساخته شد که هواپیماهای شناسایی اسرائیل بر فراز لوکیشن ما پرواز و بارها ما را شناسایی کردند و این کار را برایمان سخت تر می کرد.
ساختن فیلمی با این حجم کار و در کشوری دیگر و زبانی غیر فارسی بخصوص در آماده سازی بازیگران لبنانی و سوری آن ، قطعاً کار سختی است اما این سختی ظاهراً با همکاریهای فراوان انسانی و لجستیکی حزب الله و بخصوص حمایتهای دولت لبنان هموار شده است و نتیجه آن ساخت فیلمی آبرومند و فاخر از ایران اسلامی در باره مقاومت به یاد ماندنی مردم لبنان و شکست تاریخی ارتش تا دندان مسلح اسرائیل به عنوان نهمین فیلم یک فیلمساز مسلمان و نخستین فیلم 35 میلیمتری ( و نه تله فیلم) درباره این حماسه ماندگار است که نمایش آن در جشنواره فیلم فجر همزمان با موج بیداری اسلامی در جهان و سقوط پی در پی دولتهای همراه اسرائیل ، تماشای آن را بسیار شیرین تر و دلچسب تر کرده است .
جالب است بدانیم نقش نسرین را به جای « نسرین طافش » سوری ، قرار بوده است « حنان ترک» - مصری که چند سال پیش حجاب را برگزید ، بازی کند که حتی کار به امضای قرارداد هم کشید اما دو روز مانده به فیلمبرداری ، خبر می دهند که دولت مصر ، این خانم را ممنوع الخروج کرده و به او اجازه بازی نداده و او را توبیخ و بازداشت کرده است که این فیلم ، ضد منافع ملی مصر است ! و حالا این فیلم در شرایطی به نمایش در می آید که بازداشت کنندگان این بانوی محجبه مصری حساب کار دستشان آمده است که منافع ملی مردم مصر ، در بازداشتگاه قاهره تشخیص داده نمی شود ؛ این منافع را حضور میلیونی مردم در میدان التحریر مصر تعیین کرده اند !
33 روز فیلم جنگی خوش ساختی است که ایران اسلامی می تواند با افتخار آن را سر دست بگیرد و در عرصه بین الملل بخصوص در کشورهای اسلامی و عربی به نمایش بگذارد و روحیه ایمان و استقامت را در آنان تقویت کند .
* این یادداشت در صفحه تصویر روز کیهان سه شنبه 26 بهمن ماه منتشر شده است .
اگر در سال گذشته در همین روزها ، جشنواره فیلم فجر شاهد اتفاق بزرگی به نام «طلا و مس» بود ، امسال این اتفاق به شیرینی « یک حبه قند» است . رضا میر کریمی در ششمین فیلم بلند خود ، نشان داده است که اهل تکرار خود نیست و هر بار برگ برنده پنهانی برای رو کردن دارد . در آخرین اثر او – به همین سادگی – ما با زندگی ساکت و آرام زن خانه دار شهری در یک فیلم کم بازیگر آشنا و از سوژه و پرداخت خوب فیلم ، ذوق زده شدیم و درست در حالی که فکر می کنیم لابد فیلم بعدی او ، امسال در همان حال و هواست ، ناگهان با یک اتفاق جدید رو به رومی شویم . این اتفاق ، برشی از زندگی است که به بهانه ازدواج خواهر کوچک و حضور چهار خواهر بزرگتر با همسران و فرزندانشان برای کمک در برگزاری مراسم به آن نگاه می کنیم . همین یک خط ، کل ماجرای فیلم است اما آنچه دیدن این اتفاق سینمایی را مهم می کند ، آینه ای است که در آن ما کودکی خودمان را ، روزهای شاد زندگیمان را ، با هم بودنهایمان را و لباسهای گل منگلی مادران و خواهرانمان را می بینیم و به آن فضای نوستالژیک ، حسرت خوارانه و در عین حال امیدوارانه نگاه می کنیم . « یک حبه قند » فیلمی پر بازیگر با حدود 20 شخصیت اصلی است که هر کدام ویژگیها و رفتارهای خاص خودشان را دارند ، بدون اینکه هیچ کدام شخصیت محوری و اول فیلم باشند. این بازیگران که ما حتماً خودمان را در یکی دو تا از آنها پیدا می کنیم ، نمادی از افراد و طبقات گوناگون مردمی هستند که در کنار خودمان می بینیمشان . از نوزاد و کودک و نوجوان و جوان و سالمند و پیر ، از زن و مرد و دختر و پسر ، از معلم و روحانی و کارگر و کاسب وسرباز، از شیرازی و یزدی و شمالی و ...از قهر و آشتی و خنده و گریه و شوخی و جدی وبیم و امید و بالاخره از تولد و ازدواج و زندگی و مرگ .

شاید کسانی که « یک حبه قند » را ندیده اند ، با خواندن اینکه این فیلم این همه شخصیت و این همه حالت و رفتار دارد ، تصور کنند با فیلمی مغشوش و پر حادثه یا حداقل پیچیده رو به رو هستند اما واقعیت این است که این فیلم ، روانی و یکدستی خیره کننده ای دارد و مانند رودخانه جاری کوچکی ، آدمهای فیلم می آیند و می روند و واکنش نشان می دهند و باز هم زندگی به همان یکدستی ادامه دارد . اگر این موضوع ، نکته نخست شاهکار بودن این فیلم باشد ، نکته بعدی اتفاقی به نام « مرگ » است که در بخش بعدی فیلم اتفاق می افتد و عجیب اینکه باز هم زندگی با همان شرایط و همان ویژگیها و حتی همان رنگها – که فقط یک رنگ سیاه به آنها اضافه شده است و بس – ادامه دارد . در حقیقت این دو نکته ، ما را به توانمندی و هنرمندی « رضا میر کریمی » بیش از پیش مطمئن می کند .
جالب اینجاست که مرگ در این فیلم ، مرگی سیاه و تاریک نیست ، مرگی روشن و درست عین زندگی است و از همه مهمتر ، اینکه اگر با نگاه فیلم همراه باشیم ، مرگ حتی شیرین هم هست به شیرینی یک حبه قندی که در گلو می جهد و خلاص . درست بر عکس فیلمهای دیگر جشنواره امسال که در اکثر آنها برف و سردی و سکوت و تاریکی و شب و تنهایی و فاصله و فضای سیاه و سفید و رنگهای تیره و صدای تکراری آژیر خطر ، بسیار پر رنگ شده اند و سیاهنمایی کاملی از کشور ارائه داده اند . اما میر کریمی در فیلمش ، نه تنها سیاهنمایی نمی کند بلکه نشان می دهد در ایران امروز ما هستند کسانی که با همه تفاوتها و سلیقه ها و طبقه بندیهای اجتماعی و صنفی ، با گرمی و مهربانی و در روشنایی و عاطفه و نزدیکی و در میان رنگ آمیزیهای فراوان خاک و آب و گیاه زندگی می کنند و به جای آژیر خطر ، صدای زنگ تلفنهای همراهشان هم، ترانه « ایشالا مبارک بادا » و شادیهای دیگر است . کارگردان برای اینکه نشان دهد این گرمی و روشنایی و شادی و همگرایی مربوط به ایران همین امروز است نه مانند فیلمهایی چون « صد سال به این سالها» و «طهران تهران» و ... ایران ِ سابق ، بر چیزهایی چون تلفن همراه و لپ تاب و ... تأکید می کند تا این بهانه را از سیاهنمایان بگیرد.
ضمن اینکه فیلمساز ، دلیل این شادی و نشاط و سرزندگی و عواطف سرشار را در ریشه هایی می داند که در زیر زمین این خانه است و دیگرانی که به دنبال « گنج» می گردند ، اگر خوب کند و کاو کنند به آن می رسند. و البته کلنگ زدن به این ریشه ، باعث اتصال برق و رفتن نور از این خانه می شود ؛ هر چند این رفتن برق و روشنایی ، مقطعی و کوتاه مدت است و در ضمن ، این خانه با نوری از سنت همچنان روشن باقی می ماند تا زندگی درآن همچنان ادامه پیدا کند.
یک نکته دیگر در همین زمینه اینکه انتخاب یزد به عنوان محل وقوع حوادث این فیلم ، بسیار هوشمندانه بوده است زیرا علاوه بر اینکه شهری بجز تهران و کلانشهرها را نشان می دهد ، به گواهی آمار و گزارشها ، یزد منطقه ای است که کمترین میزان آسیبهای اجتماعی از قبیل طلاق ، اعتیاد ، بزهکاریها و فساد را دارد و از این جهت در کل کشور نمونه است و برای داستان ما بسیار با معنا.

این محتوا و این نگاه و این یکدستی ، بی شک بی همراهی عوامل فنی به دست نمی آمده است . بازیهای درخشان فیلم بخصوص ریما رامین فر ، نگار جواهریان و بخصوص شمسی فضل اللهی ، فیلمبرداری سخت و خیره کننده حمید خضوعی ابیانه ، چهره پردازی طبیعی نما و باور پذیر عبدالله اسکندری و از همه مهمتر طراحی صحنه و لباس محسن شاه ابراهیمی بخصوص در ساختن لوکیشنی مشابه یزد در تهران ! و موسیقی شاد و ایرانی محمد رضا علیقلی که یکی از بهترین موسیقی های فیلم در پنج روز اول جشنواره بوده است به علاوه تدوین حسن حسندوست ، از « یک حبه قند» اتفاق شیرینی ساخته اند که حلاوت آن تا سالها در ذائقه سینمای ایران اسلامی خواهد ماند.
در همین جا باید به حوزه هنری به خاطر ساخت این فیلم آن هم در وانفسای فیلمهای منفی این روزهای سینمای کشورمان تبریک بگوییم و آرزو کنیم که حوزه باز هم این روند مثبت را در سرمایه گذاری در ساخت چنین فیلمهای ماندگاری ادامه دهد.
البته فیلم کاستیهایی هم داشته است که از جمله آنها می توان به خوب در نیامدن لهجه در برخی بازیگران فیلم و نیز کشدار شدن ریتم فیلم بخصوص در یک سوم آخر آن ( با توجه به اینکه زمان فیلم کمی بیشتر از دو ساعت است ) اشاره کرد .
***
کسانی که فیلمهای قبلی رضا میر کریمی این کارگردان 45 ساله سینما را دنبال می کنند همیشه این نگرانی را داشته اند که نکند فیلم بعدی او به خوبی فیلم قبلیش نباشد . از کودک و سرباز تا فیلم جسور زیر نور ماه ، از خیلی دور – خیلی نزدیک که سطح توقع و معیار سینمای متعهد ایران را بشدت بالا برد تا به همین سادگی . حالا با دیدن « یک حبه قند» باور کرده ایم که دیگر نباید خیلی نگران فیلمهای آینده میر کریمی باشیم. اما من خبرنگار یک نگرانی دارم و آن هم این است که نکند انتقاداتی که آقای فیلمساز ما به روند اجرایی جشنواره کرده است باعث شود از دریافت جوایز فراوانی که انتظار می رود در انتظار فیلمش باشد محروم شود . هر چند ، روند این سالها نشان داده است که این جایزه دادنها و ندادنها ، از سوی مخاطبان خیلی جدی گرفته نشده و در انتخاب آنها هم تأثیری نگذاشته است . شاید بتوان گفت : فیلم آن است که خود ببوید نه آنکه هیئت داوران جشنواره فیلم فجر بگوید ...
پانوشت : شاید عرف خبرنگاری و نقادی ِ رایج نباشد که این گونه که من نوشتم از فیلمی تعریف و تمجید شود ، اما اجازه بدهید حداقل در وبلاگ با دل ِ خودم بنویسم . اما درباره اغراق احتمالی به نظر آمده در این یادداشت ، خواهش می کنم پس از تماشای فیلم نظر بدهید . این طور بهتر نیست !؟
« سیزده 59» فیلمی از سامان سالور درباره سید جلال یک فرمانده جنگ است که از زمان مجروحیتش تاکنون در بیمارستانی به حالت کما ست و پزشکان دیگر از او قطع امید کرده اند و تصمیم به جدا کردن دستگاههای حیاتی از او گرفته اند اما بر اثر یک شوک ، او دوباره به زندگی بر می گردد . فیلم درباره تلاش اکیپی از هنرمندان ، دختر ، پزشکان و دوستان سابق سید جلال برای پنهان کردن تغییرات صورت گرفته در این بیست و چند سال از اوست . در هنگامه این تلاشها ، سید جلال از بیمارستان می گریزد و خود را در شهری نا آشنا می یابد و به سراغ یکی از دوستان قدیمی خود می رود و بتدریج از سرنوشت دوستان باقیمانده خود آگاه می شود ؛ دوستان دوران جنگی که هر کدام یا معتاد شده اند ، یا مارگیر یا کلاش هستند و ...

با احتساب سیزده 59 ، سامان سالور 35 ساله از سال 82 تاکنون چهار فیلم سینمایی بلند ساخته است که هیچ کدام از قبلیها بجز در جشنواره های خارجی به نمایش در نیامده است و در این فیلم به سراغ موضوعی تکراری رفته است تا استعداد خود را آزمایش کند . اما برای این آزمایش، تا آنجا که از دستش بر آمده است بزرگترین حادثه افتخار آمیز تاریخ ایران یعنی دفاع مقدس را به سیاهترین وجهی به لجن کشیده است . فیلم با اینکه رنگی است اما سکانسهای آغازین آن که صحنه هایی از جنگ تحمیلی را تصویر کرده است سیاه و سفید است . فیلم با صحنه تیر خوردن سید جلال برومند ، کات می شود به «چراغ خطر» آمبولانسی که او را به بیمارستانی در تهران می رساند و در ادامه او را در این روزها در حالت کما و در تخت بیمارستان می بینیم و پزشکی که در گفت و گو با دختر و یکی از دوستان سید جلال از پایان تلاشها و اینکه دیگر برومند عملاً مُرده است و کاری دیگر از دستشان بر نمی آید خبر می دهد.
اما در ادامه ، سید جلال با فریاد « یا حسین » به هوش می آید و کادر بیمارستان مجدداً او را به کما می برند تا با تمهیداتی ، فضای مناسب برای هوشیاری مجدد او را فراهم کنند و در این مسیر ، تمام چیزهایی که گذشت زمان و تغییرات را نشان بدهد از او دور می کنند .به مدد یک فیلمساز بیکار، کارگردانی سر پوش گذاشتن بر تغییرات و باز سازی گذشته آغاز می شود .دوربینهای متعدد به کنترل لحظه به لحظه بیمار داستان می پردازند ، باران – دختر سید جلال – با گریم همان فیلمساز، نقش بهار – مادر از دست رفته اش – را بازی می کند و یکی از دوستان سابقش به چهره روزهای جنگ بر می گردد . اما سید جلال در آینه یک قاشق غذاخوری ، تغییرات وسیع خود را می بیند و از بیمارستان می گریزد و به سراغ قهوه خانه یکی از دوستان جنگش می رود که در ارتفاعات تهران است و در آنجا از همه چیز با خبر می شود .
فیلمنامه در بسیاری جاها بشدت ضعیف است و از کسی که سه کار بلند دیگر ساخته است بعید می نماید .به عنوان مثال در حالی که اکیپ مجهزی از کارگردان و افراد و صحنه ساز و دوربینهای متعدد کنترل کننده برای سید جلال وجود دارد ، او بسیار راحت لباسهایش را می پوشد و از در بیمارستان خارج می شود و هیچ کس هم متوجه نمی شود!! چیزی که هیچ تماشاگری آن را باور نمی کند و در حقیقت به این گسست عمیق فیلمنامه ای می خندد . همچنین صورت این فرمانده جنگ ، از زمان به هوش آمدن تا چند روز بعد که ماجرا در قهوه خانه دوستش ادامه پیدا می کند همچنان شش تیغه باقی می ماند ! یا وقتی که سید جلال برومند پس از بیست و چند سال بیهوشی ، دوست رزمنده سابقش را که اکنون معتاد شده است مانند کسی که همه این سالها هوشیارو در جریان اتفاقات بوده است نصیحت می کند !جالب است که این دوست مُفنگی امروز ، بر در و دیوار اطاقی که مواد مصرف می کند عکسهای «پهلوانان» را نصب کرده است !
سیزده 59 فیلمی است در هجو دفاع مقدس . از سیاه نشان دادن صحنه های آن در سکانسهای ابتدایی تا معرفی رزمندگان سابق در چهره معتاد ، مارگیر ، کلاش و کلاهبردار اقتصادی ، دروغگو و ... سازنده هر چند کوشیده است نام فیلم را بر گرفته از تاریخ تولد دوست پسر ِ فرزند سید جلال معرفی کند اما به زعم خودش تأکیدی هم دارد بر نحوست جنگ یا آدمهای امروزی جنگ . بسیاری از دیالوگهای فیلم نیز این سیاهنمایی را پر رنگ می کند : «آدمهایی که اونجا ( اشاره به مغز) شونو عوض کرده اند» ! یا« از جنگ ، فقط یک روزش مانده و یک رژه و یک شوی تلویزیونی» . کارگردان حتی در جلسه پرسش و پاسخ با خبرنگاران ، از همکلاسیهای شهیدش در مدرسه ، به عنوان کسانی که « نابود شدند» یاد می کند ! و در صحنه رو در رویی پایانی ، از زبان دوستش می شنویم که « به هر که زنده بود گفتیم بیاید» و می بینیم که همه رزمندگانی که امروز زنده اند ؛ چگونه و چه وضعیتی دارند ! در حقیقت ، رزمنده خوب، رزمنده مُرده است ! و همین گونه بازماندگان هستند که امروز در پایان فیلم به فرمانده خود سلام نظامی می دهند.
تعجب بر انگیز و تأسفبار است که سازمان تبلیغات اسلامی در نقش تهیه کننده پیدا و پنهان این فیلم ِ شدیداً ضد جنگ عمل کرده اند و خوشحالیم که بچه های حوزه هنری زیر بار گذاشته شدن اسمشان به عنوان تهیه کننده این فیلم نرفته اند.
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می شکند بازارش
متأسفانه این زهر محتوایی ، در ظرف خوبی ریخته شده و به تماشاگران سینمای جمهوری اسلامی تعارف می شود . بازی دریا آشوری در دو نقش متفاوت باران و بهار – دختر و مادر- بخصوص در صحنه نفسگیر بازی کردن نقش مادر برای پدر تحسین برانگیز است . بازی پرویز پرستویی در نقش سید جلال برومند حتماً به یاد ماندنی خواهد بود و ضمن اینکه علیرضا اوسیوند و مهران احمدی هم بازیهای خوبی ارائه داده اند . فیلمبرداری صحنه های اولیه جنگ هم در باورپذیر کردن آن کمک زیادی کرده است .
با این همه ، بد نیست به سازنده این فیلم یاد آور شویم که دوران یا حسین گفتن و لباس سبز تن شخصیتهای جوان کردن و شعار رزمنده خوب ، رزمنده مرده است دادن مدتها و ماههاست تمام شده است ! یک نکته دیگر هم خوب است برای افزایش اطلاعات عمومی فیلمساز به او خاطر نشان کنیم که ما ، عدد «سیزده» را نحس نمی دانیم . جهت اطلاع ایشان ، برترین مرد جهان مولا امیر المؤمنین « علیه السلام» در سیزده رجب به دنیا آمده است و به همین دلیل سیزده نه تنها نحس نیست که در اوج سعد است! و یک نکته دیگر : بهار ِ ما نمُرده است . زنده و سرسبزتر از همیشه است .
شب به خیر آقای سالور
رونوشت به : آقای دکتر محمد حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و حجت الاسلام و المسلمین خاموشی رئیس سازمان تبلیغات اسلامی جهت بالاتر گذاشتن کلاه خودشان ...
* این یادداشت برای صفحه تصویر روز کیهان پنجشنبه 21 بهمن ماه 89 نوشته شده است .
وقتی فرهنگ کردستان کار دست فیلمساز می دهد ! این اولین تیتری بود که برای این نوشته در نظر گرفته بودم اما شاید درست تر این بود که بنویسم : وقتی فرهنگ کردستان کار دست محقق آن می دهد . چرا که ژوان سهرابی محقق فرهنگ شفاهی کُرد با بردیا همسرش که یک کارگردان دست چندم فیلمهای گیشه ای است دچار مشکل شده است ؛ مشکل آنها هم این است که از ایجاد رابطه معقول حتی در حد گفت و گو با هم عاجزند . در این میان ، بارداری ژوان و نیز بیماری سابقه دارش نیز مطرح می شود و او حتی فرصتی برای مطرح کردن بارداری و بیماریش با بردیا پیدا نمی کند. این کلاف ارتباطی، وقتی پیچیده تر می شود که همین محقق بیمار ، با قرائن آشکار و پنهانی در می یابد که بردیا با یکی از دختران جوانی که برای تست بازیگری به دفتر فیلمسازیش آمده اند سر و سرّی دارد . او علاوه بر اینها عکسهای ارتباط پنهانی آن دو را می بیند ، یک بار هم به طور تصادفی در خیابان آن دو را مشاهده می کند. به همین دلیل تمام وسایلش را جمع می کند اما پیش از رفتن همیشگی ، برای گفت و گو و شاید تسویه حساب پیش دختر مزبور می رود اما یک اتفاق در حین درگیری با او ، باعث می شود هم دختری که عاشق بازی در سینماست و هم ژوان و هم بچه اش از بین بروند .

جمیل رستمی کارگردان این فیلم ، برای سومین ساخته خود ترجیح داده است به سراغ موضوعی برود که پیش از او بارها در سینمای جهان مورد استفاده قرار گرفته است و در ایران مشخصاً در 25 سال پیش با عنوان « شاید وقتی دیگر» با فیلمنامه ای قوی و بازیهایی قویتر ساخته شد . فیلم چشم ، دقیقاً از همان داستان ِ شاید وقتی دیگر بهره برداری کرده و می توان گفت سوژه فیلم با هیچ توجیهی به دو نویسنده فیلمنامه تعلق اولیه ندارد. در شاید وقتی دیگر ، مرد که تصادفاً او هم در یک استودیوی فیلمهای تلویزیونی کار می کرد ، در یکی از گزارشها ، همسرش را در کنار مرد دیگری می بیند و تمامی شواهد و قرائن و تحقیقات بعدی او هم همین را نشان می دهد . اما سر آخر معلوم می شود آنکه مرد با «چشم» خودش دیده است ، خواهر دو قلو و گمشده همسرش است و او نباید به چشمش اعتماد می کرده است . در آن فیلم ، ماجرا با خوشی و کشف یک رابطه جدید پایان می یابد اما در اینجا فیلمساز ، ماجرا را برخلاف فیلمی که از آن بهره گرفته است تغییر داده ونه تنها هیچ رابطه جدیدی ایجاد نمی شود و ختم به خیری هم در کار نیست ، بلکه تمام تلاش خود را کرده است تا پایان تراژیک و دراماتیکی برای آن رقم بزند و به همین دلیل ، سه نفر را می کُشد ! و برای اینکه بار تراژیک ماجرا خیلی عمیقتر شود نام خانوادگی ژوان را هم « سهرابی » می گذارد ! اما اینکه این پایان ، باور پذیر بوده است یا نه ، شاید سوت و کفهای طعنه آمیز منتقدان و نویسندگان سینمایی در سالن برج میلاد و حتی بازیگرانی که نیمی از سالن را پر کرده بودند پاسخی به این سؤال باشد؛ ابراز نظری عملی که در چند جای دیگر فیلم ، و اتفاقاً در جاهایی که تصور می شد فضا خیلی دراماتیک شده است صورت گرفت !
در بخشهایی ازفیلم ، به موضوعاتی چون فرهنگ واحد کردستان در شهرهای مختلف ایران از کرمانشاه گرفته تا ایلام و سنندج و حتی خارج از ایران اشاراتی می کند ودر حقیقت به نوعی این ماجرای تکراری ِ اشتباه ِ چشم را به صورت رمز آلود به کردستان واحد نیز مرتبط کرده است و شاید پایان تلخ فیلم هم به نوعی مربوط باشد به تلخی ناممکن بودن این اتحاد ِ حداقل فرهنگی . به همین دلیل ، شاید کسانی که برای فیلمهای اول و دوم این فیلمساز- که آنها هم درباره همین مسئله کردستان و کردها بود - جایزه های فراوان داده اند خیلی خوششان نیاید که این مقدار یأس و ناامیدی در سوژه های فیلمسازشان باشد ! و این قدر ماجرا نا امید کننده به پایان برسد ! از سوی دیگر ، این فیلم نشاندهنده نخبگان و روشنفکرانی ضعیف، بی ارتباط و پر اشتباهی است که همه آمال و آرزوها را به گور می برند و در حقیقت این فیلم تعریضی به این نخبگان و روشنفکران است که اگر چه تاریخ می نویسند یا فیلم می سازند اما چشمشان را بر روی حقایق بسته اند و امیدهای کوچک خودشان را هم در نطفه خفه کرده اند و بر ماجرا مهر پایان زده اند.
نکته دیگر درهمین باره اینکه فیلمساز با گرفتن نماهای درشت از همین چند شخصیت فیلمش ، به نوعی کوشیده است تا دیدگاههای خود را بر اساس نوعی روانشناسی درونیات مطرح کند نه با نگاه جامعه شناسی و ارتباطات کلان . چرا که در آنصورت لازم می آمد فیلمش را با نماهایی از جمعیت و جامعه و مانند کلیشه این سالها ،با نمایی دور و بالا از شهر تهران شروع کند یا به پایان برساند در حالی که این کار را نکرده و فقط به سکوت و تنهایی و بی رابطگی آنها پرداخته است . این نکته نشان می دهد که نگاه فیلمساز اصلاً متوجه توده مردم نبوده و نخبگان و روشنفکران را هدف قرار داده است .
یک نکته دیگر در این باره وجود دارد و آن اینکه حتی فارغ از روانشناسی و جامعه شناسی ، درونگرایی و برونگرایی ، نخبگان و توده ، اصلاً فیلمساز حتی بدبین تر از این است که یکی از اینها را محکوم کند . او معتقد است که از این محقق کردستان واحد ، اساساً فرزندی متولد نخواهد شد . چرا که او اعلام کرده است که بیماری سابقه دار ژوان به گونه ای است که اصلاً نباید باردار می شد و طبق گفته پزشک ، اگر هم باردار بشود باید حتماً ظرف یک هفته ، بچه را نابود کند وگرنه جان خود ِ مادر را خواهد گرفت . بنابراین جبر و این تقدیر گرایی ، اصولاً اینکه در این ماجرا چه کسی یا کسانی مقصرند وجهی ندارد و سهراب و رستمی وجود ندارد و اگر هم باشند تقدیرشان بر نابودی است و به همین دلیل معلوم نمی شود این همه مقدمه چینی و صغرا و کبرا چیدن با چنین نتیجه قبلی محتومی برای چیست !؟
رستمی اعلام کرده است که این فیلم اولین مورد از یک سه گانه با عناوین چشم ، گوش و زبان است و به همین دلیل معلوم است که چه روندی برای فیلمهای بعدی خود در نظر گرفته است . اما خوب است در پایان ِ خوب از آب درنیامدۀ همین فیلم تأملاتی داشته باشد تا همین اتفاق برای گوش و زبان او هم نیفتد .
بازیهای فیلم بخصوص بازی لادن مستوفی در نقش رژان بسیار خوب و مهدی احمدی در نقش بردیا تا حدی خوب بود و موسیقی فیلم هم توانسته بود همراهی خوبی با کار داشته باشد و در عین حال سوار بر آن نباشد .برای این فیلم ، دوربین نقش خیلی مهمی بر عهده نداشته و برای تدوین آن هم خیلی سختگیری صورت نگرفته است . شاید فیلمساز آنقدر که دغدغه رساندن پیامش را داشته خیلی در بند خوب از آب در آمدن فنی و تکنیکی فیلمش – بجز موسیقی – نبوده است .
راستی آقای رستمی ! خود شما هم یادتان باشد که خیلی به «چشم» هایتان اعتماد نکنید . دیدید وقتی آرزوهای بادکنکی مرد فیلمتان که در چهره آن کودک متجلی شد و وقتی آن آرزوهای بادکنکی باد هوا شد ، اهالی سینما و نویسندگان حاضردر سالن میلاد چه کف مرتبی زدند !؟ این کف زدن خیلی با معنی بود . شما هم می توانید فیلمساز خوبی بشوید شاید وقتی دیگر ...
* این یادداشت در صفحه تصویر روز کیهان چهارشنبه 20 بهمن 89 منتشر شده است .
آینه های رو به رو بیشتر از آنکه درباره یک معضل فردی باشد ، درباره نگاه عمومی جامعه به یک معضل فردی است . آدینه ، دختری که سالهاست فهمیده دچار مشکل دوجنسیتی یا ترانس شده ، اما اطرافیانش او را مبتلا به آسیبی اجتماعی می پندارند و به همین بهانه ، او را از ارتباط با جامعه منع می کنند تا از این رهگذر آبروی خودشان حفظ شود ! در این میان ، رعنا زنی که همسرش به دلیل کلاهبرداری شریکش در زندان بسر می برد و او برای گذران آبرومندانه زندگی با پیکان رنگ و رو رفته صادق مسافرکشی می کند ، آدینه را سوار می کند و طی حوادثی به زوایای زندگی تاریک او پی می برد و تلاش می کند تا این مشکل او را حل کند.

نگار آذربایجانی در نخستین تجربه فیلم بلند خود ، به سراغ سوژه ای حساس رفته است و همین نشان می دهد که نمی خواهد در فیلمسازی راحت طلب باشد . راحت طلبی یعنی اینکه تو هم در اولین گام ، اگر نمی خواهی فیلم کمدی درجه سه بسازی و مردم را بخندانی تا جیب تهیه کننده را پر پول کنی ، حتی به سراغ موضوعی دستمالی شده مثل عشق نروی و برای سینمایت کارکردی اصلاحی قائل باشی . چنین کارکردی در سینمای ایران بی سابقه نیست اما پر شمار هم نیست و شاید بهترین نمونه آن ، « عروس آتش» باشد که خسرو سینایی درباره معضل ازدواج اجباری با پسر عمو در برخی مناطق جنوبی کشور ساخت تا با زبان هنر ، عمق فاجعه این نگاه خرافی را به تصویر بکشد و قدمی بزرگ برای اصلاح این رسم غلط بردارد . آینه های رو به رو قطعاً در قطع و اندازه عروس آتش ِ سینایی نیست ، اما دغدغه سازنده آن به همان گونه اصلاحی است .
آذربایجانی در این فیلم از ادا و اصول روشنفکری هم خودش را کنار کشیده است و به همین دلیل می بینیم شخصیت تأثیرگذار و به نوعی مصلح فیلم ، دختری سالم ، مذهبی ، نمازخوان ،با حجاب کامل و اهل رعایت قیود شرعی است . یادمان بیاید آنجا که رعنا متوجه می شود آدینه دو جنسیتی است و اجازه نمی دهد به او دست بزند تا نکند نامحرم محسوب شود و او گناهی مرتکب شده باشد.
همچنین در فیلم از زبان آدینه می شنویم که دو جنسیتی ها در ایران اسلامی ، نه تنها از سوی قانون ، محترم شمرده می شوند بلکه برای عمل جراحی تبدیل به جنس اصلی ، وام هم دریافت می کنند . همین جاست که تأکید می کنیم فیلم با پر رنگ کردن این به رسمیت شناخته شدن از سوی دین و قانون ، نگاه غلط اجتماعی به این معضل را به باد انتقاد می گیرد و می کوشد نگاه عامه مردم را به این ماجرا ، کمی منطقی تر و عاقلانه کند .
برخی معتقدند در این فیلم ، نگاه و رفتار غلط پدر آدینه ، نوعی سبک کردن نهاد خانواده محسوب می شود . در این باره دو نکته قابل ذکر است : اول اینکه نگاه پدر در این فیلم تابعی از نگاه غلط اجتماع به این معضل است و اگر این بدبینی اجتماعی نبود ، با قرینه هایی از دیالوگهای فیلم می توان فهمید که این رفتار درون خانه هم تا حد زیادی روال منطقی خود را طی می کرد بخصوص اگر تأکیدات مکرر پدر را مبنی بر اینکه آدینه را و آینده آدینه را دوست دارد لحاظ کنیم . در ثانی این فیلم به اهمیت نقش مادری که نیست تأکید محوری دارد و نشان می دهد که جای مهربانیهای مادر در این خانه خالی است و اگر مادر نمُرده بود ، این خانه و آدینه حال و روز بهتری داشت . ضمن اینکه در آخر، باز هم برادر آدینه به داد او می رسد و کمک می کند تا مشکلش حل شود . بنابر این ، این فیلم حتی از نگاه تحکیم موقعیت خانواده هم قوی ظاهر شده است. البته اینکه آدینه در این فیلم راه به راه روسریش را بر می دارد و به جای آن کلاه می گذارد و بر عکس و تأکید دوربین بر سر بی حجاب او – ولو برای چند لحظه – حتماً از لحاظ شرعی اشکال دارد که در این مورد باید در هنگام اکران فکری اساسی کرد.
در یک کلام ، آینه های رو به رو با فراست از سیاهنمایی درباره یک معضل اجتماعی فاصله معنا داری می گیرد و این فاصله را تا انتهای فیلم حفظ می کند.
آینه های رو به رو، سوای ارزش محتوایی ، از نظر فنی نیز قابلیتهای زیادی دارد . جدا از فیلمنامه خوب فرشته طائرپور که انصافاً بار اصلی موفقیت آمیز بودن این فیلم را به دوش می کشد ، کارگردانی آن هم نشان می دهد یک فیلمساز خوب دیگر متولد شده است . بازی دو شخصیت اصلی فیلم – غزل شاکری و شایسته ایرانی – هر دو بسیار خوب و روان در آمده است . نیما شاهرخ شاهی هم در نقش برادر خوب ظاهر شده است هر چند پدر – همایون ارشادی- نتوانسته است بازی همیشگی خود را تکرار کند. تدوین فیلم انصافاً شایسته تقدیر است و از آمدن اسم سازنده فیلم در کنار سپیده عبدالوهاب معلوم است کارگردان کوشیده است دغدغه های خود را در تدوین فیلم هم اعمال کند .
بی آنکه بدانیم فیلمهای اول دیگر این جشنواره چگونه ظاهر خواهند شد ، می توانیم حدس بزنیم آینه های رو به رو از شانس زیادی برای کسب جوایز – حداقل در بخش فیلمهای اول – برخوردار است و همچنین به دلیل روایت داستانی جذاب و صمیمانه آن ، در هنگام اکران ، تماشاگران زیادی را به خود جذب خواهد کرد که همین موضوع کمک زیادی به تأثیرگذاری این روشنگری تصویری خواهد افزود . جای چنین فیلمهای سالمی انصافاً در سینمای ما خالی است .
* این یادداشت در صفحه تصویر روز کیهان سه شنبه 19 بهمن ماه 89 منتشر شده است .
در یک بندرگاه اسرائیل، زنی یهودی که پس از مرگ همسرش، با یک مرد مسیحی ازدواج کرده است، کودک 8-7ساله خود را درپی اقدامات حقوقی و ا صرارهای زیاد پدربزرگش برای مدت کوتاهی به وی می سپارد. پدربزرگ کودک که یکی از سران جریان فکری صهیونیسم است در جواب نگرانیهای مادر، وعده می دهد که او یک ماه بیشتر اینجا نمی ماند و پس از آن، کودک با اراده خود هرکجا که خواست بماند.
فیلم «شکارچی شنبه» هفتمین ساخته «پرویز شیخ طادی» ماجرای استحاله فکری و ذهنی این کودک و حرکت از فطرت پاک انسانی تا تبدیل شدن به موجودی خشن و خطرناک و خونریز است.
***
«شیخ طادی» که معمولاً همه او را با فیلمهای اجتماعی و کودکانه و کم خرج که اکثراً در محیطهای مه آلود و سرسبز شمال می گذرد می شناسند، این بار به نوعی از آن لطافت و از آن نگاه کودکانه پسند فاصله گرفته و به موضوعی که خود آن را «طالبانیسم یهود» می نامد پرداخته و هرچند در این فیلم نیز، یک «کودک» محور آن است و او باز هم به سراغ دلمشغولی همیشگی خود رفته است اما موضوع فیلم و نوع پردازش آن به گونه ای است که خود او پیشنهاد کرده است کودکان، فیلم او را نبینند!

«شکارچی شنبه» برخلاف آثار قبلی فیلمساز، نگاه اجتماعی محض به موضوع ندارد بلکه بر عنصر «تربیت» تأکید دارد و پروسه تغییرات شخصیتی یک کودک از معصومیت و سلامت به خشونت و جنایت را بررسی می کند. به موازات این نگاه، وی با کارش در ایدئولوژی و اندیشه های صهیونیسم، راهبردهای تخریبی آنان را در آماده کردن نسلی که فقط از مبلغان اسرائیل برمی آید به ارزیابی می گذارد.
از این لحاظ، فیلم «شکارچی شنبه» از لحاظ موضوع، فیلمی متمایز از آثار مشابهی است که به نقد صهیونیسم و افراطیگری یهودی می پردازند که البته رسیدن به لایه های پنهان این موضوع، به گفته شیخ طادی محصول گفت وگوی او با بسیاری از یهودیان بی طرف و بررسی متون و اندیشه های اسرائیلی است.
این موضوع ِ تازه ، با فیلمنامه ای که بارها و بارها بازنویسی شده است، در عرصه ساخت هم خوب از کار درآمده است و بخصوص شروع جذاب فیلم و بیشتر از آن سکانسهای انتهای آن، از «شکارچی شنبه» فیلمی تأثیرگذار و ماندگار ساخته است. متأسفانه ریتم فیلم در نیمه های کار، تا حد زیادی کُند می شود و ضرباهنگ آن را از یکدستی می اندازد که ضعفی بر آن محسوب می شود و اگر کارگردان، نظرات مشابهی از این انتقاد را دریافت کند شایسته است با تدوین مجدد، آن را دیدنی تر و جذابتر کند.
شیخ طادی در این فیلم که بخش اعظم آن در لبنان فیلمبرداری شده است از بازیگران لبنانی بخصوص «دارین حمسه» بهره گرفته است هرچند دو سه بازیگر ارمنستانی نیز در فیلم او حضور دارند تا او بتواند هم فضای منطقه ای فیلم و هم زنان آن را واقع پذیر کند . اما نکته جالب در این زمینه این است که او در مصاحبه اش تأکید کرده است که برای من ، هم «اخلاق» بازیگران و هم «توانایی» آنان همزمان اهمیت داشته است و نوع پوشش زنان هم به گونه ای طراحی شده که بیشترین آراستگی را داشته باشد. چیزی که متأسفانه در برخی فیلمهای دیگر جشنواره امسال از جمله در فیلم «آل» رعایت نشده بود و دوربین بر پوششهای نامناسب زنان فیلم که برخلاف «شکارچی شنبه» فراوان هم بودند تأکید هم می کرد!
موسیقی فیلم که ظاهراً انتخابی هم بود، کم اما به جا استفاده شده بود بخصوص در فصلهای پایانی نتیجه گیری فیلم، بسیار مؤثر و تأثیرگذار از کار درآمده بود.
فیلم هوشمندانه توانسته است بدون شعاردادن، مفاهیم موردنظر خود را عرضه کند و به همین دلیل بسیاری از سکانس ها، تا مدتها در ذهن تماشاگر باقی می ماند ازجمله سکانس ِ سواری دادن مرد عرب به «حانان» یا تناقض بین قول و عمل «حانان» آنجا که به مادر کودک اعتراض می کند که چرا همسر یک مرد مسیحی شده ای و در اواسط فیلم می بینیم که خود او به دختر مسیحی خدمتکارش پیشنهاد ازدواج می دهد.
شکارچی شنبه، بنیان های فکری صهیونیسم را به چالش کشیده و با نشان دادن آنها، تماشاگر را به ارزیابی واقعی می رساند. به گونه ای که بیننده می تواند دریابد که چگونه جلادانی که فلسطین را اشغال کرده اند می توانند براحتی کودکان و زنان را در نوار غزه و اردوگاههای فلسطینی و... بکشند و به نسل کشی مسلمانان بپردازند.
درحقیقت این فیلم پاسخی منطقی و مستدل به تبلیغات ضداسلامی غرب در تروریست معرفی کردن مسلمانان است به همین دلیل است که به مجرد اعلام عمومی ساخت شکارچی شنبه، محتوای آن در شبکه های ماهواره ای و خبری بین الملل مورد نقد قرار می گیرد، روندی که به احتمال قوی پس از این شتاب هم خواهد گرفت.
فیلم شیخ طادی پس از دو سه فیلم دیگری که پس از انقلاب اسلامی در نقد جنایات اسرائیل و مظلومیت فلسطینیان ساخته شده بخصوص فیلم ماندگار و جاودانه «بازمانده» از زنده یاد «سیف الله داد» تلاشی ارزشمند و قابل تقدیر است؛ هرچند در فیلم مرحوم سیف الله داد، قصه پررنگ تر و باتوجه به موضوع آن جذاب تر بود اما هر گام در سینمای ایران در این مسیر باید با حمایت مادی و معنوی دست اندرکاران و کسانی که وظیفه ای دراین زمینه دارند همراه شود و دراین راه، و در زمانه ای که به گفته سازنده فیلم، هیچ تهیه کننده ای حاضر به سرمایه گذاری دراین پروژه نشده بود، باید از «مؤسسه شهید آوینی» که تهیه کنندگی «شکارچی شنبه» را به عهده گرفته است تقدیر کرد و به همه عوامل این فیلم، دست مریزاد گفت.
لینک این مطلب در روزنامه کیهان چهاردهم بهمن ماه ١٣٨٨ که البته با غلطهای تایپی زیاد چاپ شده است .
« پرواز مرغابی ها» فیلمی مربوط به گروه سنی کودک و نوجوان ، جدیدترین اثر «علی شاه حاتمی» است که پیشتر بارها چه در مقام کارگردان سینمایی و چه کارگردان سریالهای تلویزیونی قوت خود را نشان داده است .
« پرواز مرغابی ها» داستانی ساده و در کلیت خود ، تا حدودی تکراری دارد. داستان مربوط به «علی» کودکی روستایی است که دلبستگی خاصی به یک مرغابی پر شکسته پیدا کرده است و در حاشیه های پررنگ این وابستگی ، ماجراهایی دیگر را هم تجربه می کند : خرابی سقف خانه که با هر باران ، بخشی از آن فرو می ریزد ، مسابقه فوتبال با دانش آموزان روستای همجوار در حالی که علی ستاره اصلی تیم بچه های روستای خودشان است ، رفتن مادر به منزل مادربزرگ بیمار علی. البته در ظاهر به بهانه تهدید همسرش تا سقف خراب و خطرناک خانه را هر چه زودتر تعمیر کند ، آسیب دیدن پای پدر علی که محیط بان است در جریان تعقیب یک شکارچی غیر قانونی آهو ، مشکلات نگهداری از مرغابی در حالی که مادر در خانه نیست و پدر مخالف است و مدیر مدرسه هم چند بار با او به همین خاطر برخورد کرده است و ... و شاه حاتمی کوشیده است تا تمامی این حواشی پر رنگ اما مختلف را به نوعی در فیلمنامه آرایش دهد تا سطح آن به فیلمنامه ای با تعدد موضوعات پایین نیاید که البته در این تلاش تا حد زیادی موفق هم شده است . همچنین او کوشیده است بازی خوبی از بچه های روستا بخصوص علی بگیرد که البته در این تلاش ، خیلی موفق نبوده است .

با این حال موفقترین بخش فیلم ، بازی «رضا ناجی» در نقش پدر علی است که خوب از کار در آمده است هر چند به نسبت دیگر بازیهای ناجی در نقشهای قبلی اش ضعیف است .
تقریبا از نیمه فیلم ، پای « آقا سید» متولی امامزاده روستا به داستان باز می شود تا تمامی مشکلات فوق را با تدبیر و اخلاص خود حل کند . البته شاه حاتمی دقت کرده است که «آقا سید» فیلم ، آقا سید کلیشه ای و تکراری داستانها و فیلمهای ایرانی نشود و تا حدود زیادی در این زمینه موفق شده است . بخصوص وقتی تماشاگر احتمال قوی می دهد از آنجا که آقا سید قصد زیارت امام رضا «ع» را کرده است ، پس لابد گره های داستان با دعای او در حرم امام هشتم باز می شود ، اما می بینیم که او تصمیم دیگری می گیرد که خدا راضی تر است .
به نظر می رسد جذابیتهای - چه بصری و چه درونی- فیلم ، برای گروه سنی کودک و نوجوان ، خیلی زیاد نباشد هر چند مرغابی داستان و صحنه های بازی فوتبال چنین وظیفه ای را به عهده گرفته باشند . اما یک نکته را به قطعیت می توان گفت و آن اینکه این فیلم ، برخلاف گونه های مشابه، از آن نمونه هایی نیست که شعار «برای کودکان» می دهند اما فقط و یا بیشتر «برای بزرگترها» هستند . شاید اگر تدوین فیلم با ریتم تندتری صورت می گرفت ، این مشکل هم اندکی برطرف
می شد . این فیلم البته از سکانسهای زیبا و تأثیرگذار خالی نیست از جمله آنجا که علی از دوستش می خواهد کنار آقا سید که در جنگل ، مار او را گزیده است بماند تا او برای آوردن کمک برود و دوست علی می گوید :من تنهایی می ترسم و علی خیلی عادی می گوید : تو که تنها نیستی ؛ مرغابی هم پیش توست !
در کل ، «پرواز مرغابی ها» ی علی شاه حاتمی ، اثر ماندگار و قابل اعتنایی در کارنامه این فیلمساز نسبتا پر کار محسوب نمی شود ، هر چند فیلمی سالم و صمیمی ساخته و قصه خوب و روانی را برای ما و کودکان ما روایت کرده باشد .
لینک این فیلم در روزنامه کیهان یکشنبه دوازدهم بهمن ماه ١٣٨٨
به بهانه رونمایی از اولین فیلم دیجیتالی سینمای ایران در جشنواره فجر
سینمای «شهریار بحرانی» سینمای دلنشینی است. سینمایی است که تماشاگر را تا حد زیادی راضی می کند. نه به این صورت که خوب شد که یک فیلم دیگر هم دیدم، بلکه به این صورت که اگر این فیلم را نمی دیدم ضرر می کردم. این دلنشینی و اقناع ، شاید معلول عوامل زیادی باشد؛ از فیلمنامه ای که چفت و بست محکمی دارد و روی آن کار شده است تا روحیه جمعی و مشورت پذیری کارگردان و از همه مهمتر، انتخاب کادری که همخوانی فراوانی با هم دارند؛ از صدابردار و فیلمبردار، و طراح صحنه و سایر عوامل فنی و البته بازیگران.
شهریار بحرانی این بار هم به سراغ یک سوژه سنگین تاریخی رفته است. او در «مریم مقدس» نشان داد که در مدیریت و به سامان رساندن چنین پروژه هایی تا چه حد تسلط و توانایی دارد. ما البته به خاطر موانعی که بر سر راه ساخت سریال امام حسین"ع" او پیش آمد ، امکان تماشای آن را از دست دادیم. اما ساخت پروژه عظیم ملک سلیمان بار دیگر بر توانایی، تسلط و مدیریت او صحه گذاشت و نشان داد که هر کار بزرگی از بَحرانی ساخته است.

ملک سلیمان علاوه بر این که یکی از عظیمترین طرحهای سینمایی تاریخی کشورمان محسوب می شود، یک ویژگی منحصر به فرد دیگر هم دارد و آن این که فیلمی است که برای نخستین بار در ایران به صورت دیجیتالی ساخته شده است. حمید قدیریان که مسئولیت این نوآوری را در ملک سلیمان دارد هنرمندی است که پیشتر هم ابتکارات بسیاری را در این زمینه در سینما از او شاهد بوده ایم. از جمله طراحی بهشت بر روی شیشه در فیلم سینمایی «گذرگاه» و ساخت قالبهایی ویژه در فیلم سینمایی «عملیات کرکوک» که همگی برای اولین بار و با ذوق و سلیقه او از صنعت سینمای ایران فراهم و اجرا شد. و حالا او یک تجربه جدید در ساخت و اجرای فیلم دیجیتال را برای سینمای ایران به ارمغان آورده است. که می توانیم با افتخار سرمان را بالا بیاوریم و به این دستاورد و استفاده صحیح از آن افتخار کنیم.
ملک سلیمان البته یک ویژگی برجسته دیگر هم دارد که نه در فیلمهای امسالی که (حداقل تا پایان روز پنجم) و نه در چند سال اخیر سابقه نداشته است. که همان موسیقی فاخر و تاثیرگذار آن باشد. البته سازنده موسیقی متن این فیلم ، ایرانی نیست، بلکه آقای پانک چان است که ظاهرا هنگ کنگی است. تلفیق موسیقی مذهبی و حماسی و کلاسیک و همخوانی آن با فیلمنامه، از آن اثری به یادماندنی ساخته است.
حمید خضوعی ابیانه نیز در کار فیلمبرداری و استفاده از تکنیکهای بصری ، خارق العاده عمل کرده است. به گونه ای که برخی منتقدان با کمی اغراق ملک سلیمان را در حقیقت اثری از حمید خضوعی دانسته اند تا شهریار بحرانی. و این تأییدی بر جمله ابتدای این متن است که «بحرانی» در انتخاب و به کارگیری درست عوامل فنی و انسانی فیلم هایش استاد است. به طوری که حذف یا تغییر هر کدام از این عوامل ، ملک سلیمان را از چشم تماشاگر می انداخت. البته در انتخاب بازیگر ، کارگردان ترجیح داده است از بازیگران شاخص استفاده نکند. اما تجربه مریم مقدس نشان داد که این تصمیم تغییری در نتیجه و جذابیت فیلم و حتی فروش آن نمی گذارد. و در حقیقت این افراد غیرشاخص به چهره هایی در سینمای ایران تبدیل شده اند. از جمله خانم الهام حمیدی.
فیلم از زمان مأموریت رسالت حضرت سلیمان نبی"ع" شروع می شود و در آغاز تشکیل و استقرار حکومت توسط وی به پایان می رسد. چیزی که گفته می شود در «ملک سلیمان2» به آن پرداخته خواهد شد که قرار است آن را بخش خصوصی بسازد، نه بنیاد فارابی.
بحرانی تعمد داشته است تا به مفاهیم و مضامین مهم اعتقادی و حتی سیاسی هم در فیلم بپردازد تا موضوع داستان فراگیرتر و بهره گیری و عبرت از آن که یک دستور مؤکد قرآنی است، ملموستر شود. مفاهیمی چون عدالت، سرمایه داری و تلاش علمای یهود و ظلم آنان به بنی اسرائیل، نقش رهبری و پررنگ کردن آن در کنار تقوا به عنوان دو عنصر اساسی در ایجاد وحشت بین حزب شیطان و اعتقاد به مهدویت مضامینی است که با هوشمندی به آنها پرداخته شده است.
بنا به گفته کارگردان و تهیه کننده فیلم، دقیقا 5 میلیارد تومان (یا 5 میلیون دلار) هزینه ساخت این سریال در مدت 5 سال شده است. اگر به خاطر بیاوریم، هزینه های میلیاردی در برخی سریالها و فیلمهایی که از لحاظ کم بودن ِ تعداد تماشاگران ، نامشان در تاریخ سینمای ایران ثبت شده است، درمی یابیم که سرمایه گذاری فرهنگی در این مورد دقیق عمل شده است. بخصوص اگر بازتاب بین المللی فیلم و مخاطبان جهانی و پیام فراگیر انسانی را در نظر بگیریم، به نظر می رسد اگر مسئولان دولتی به جای اختصاص بودجه برای فیلم هایی که تصویری سیاه و ناامیدکننده از کشور ارائه می دهند یا تمام هم و غم فیلم به شکم و زیر شکم اختصاص داشته باشد(همان گونه که متأسفانه در بسیاری از فیلم های جشنواره امسال شاهد بودیم) ، بودجه های مزبور را به امثال چنین فیلمهایی که به انتشار نور و فضیلت و معنویت و پیامهای انسانی می پردازند، اختصاص دهند، می توان امیدوار بود که همان طور که جوانان ما در عرصه های علوم تجربی پله های موفقیتهای جهانی را طی کرده اند، در عرصه فرهنگسازی و جامعه سازی نیز، آینده درخشانی را نیز شاهد باشیم. چنین باد.
لینک این مطلب در روزنامه کیهان یکشنبه یازدهم بهمن ماه ١٣٨٨
همچنین در همین رابطه با خبرنگار ایرنا مستقر در محل جشنواره هم گفت و گویی درباره فیلم ملک سلیمان داشتم که به این صورت منعکس شده است .
یادداشتی بر فیلم "هیچ" ساخته عبدالرضا کاهانی
«هیچ» برای عبدالرضا کاهانی ، کسی که فیلم خوب و ماندگار «بیست» را ساخته است ، یک عقبگرد محسوب می شود و نه یک پیشرفت و یا حتی در جا زدن .
«هیچ» دو احتمال یا دو روایت از فردی ( «مهدی هاشمی» که در فیلم «نادر سیاه دره» نامیده می شود ) است که به بیماری زیاده خواری مبتلاست و به همین دلیل ، تنها کس و کارش در دنیا که عمه پیرش باشد ، او را به زن سالمندی که کارهای شخصی او را انجام می دهد
می اندازد تا از شرش خلاص شود .

زن میانسال در خانه ای فرسوده و قدیمی زندگی می کند که چهار خانواده شکل یافته و نیافته را در خود دارد ؛ خانواده هایی که مردانشان هر کدام یا به تن پروری یا کارهای دست پایین از جمله بوقچیگری یک تیم ورزشی می پردازند و زنانشان می کوشند خود را به آینده امیدوار نشان دهند ، اما با ورود «نادر سیاه دره» به این مجموعه و در حالی که هر کدام از آنها انتظار دارند این اتفاق ، موجب بهبودی و گشایشی در امورشان شود ، اوضاع خرابتر می شود و زیاده خواریهای تازه وارد ، عرصه را بر همه تنگ می کند و آنها بیش از پیش ، فقر و تنگدستی را تجربه می کنند تا آنجا که در پایان روایت اول ، مهدی هاشمی را با تیپا از خانه بیرون می اندازند .
اما در روایت دوم ، اهالی همین خانه قدیمی متوجه می شوند که مهدی هاشمی زیاده خوار ، در بیمارستانی که پیشتر در آن کار می کرده است ، معاینه شده و پزشکان دریافته اند که بیماری نادر وی ، ناشی از وجود چندین کلیه اضافی در بدن اوست .نادر سیاه دره تحت عمل قرار می گیرد و بی آنکه بیماریش بهبود یابد ، تنها وضع مالی اش خوب می شود به طوری که با فروختن کلیه هایش به دیگران ، مهدی هاشمی از هر کلیه چیزی بین 30 تا 35 میلیون تومان به جیب می زند که البته بیمارستان ، تمام آن مبلغ را در حسابی بانکی ریخته و کارت برداشت از حساب را به او می دهد .
حالا اهل آن خانه قدیمی ، نادر سیاه دره را با احترامات ویژه در جمع خودشان می پذیرند و در ریخت و پاشهای شکمی او ، آنها هم به لفت و لیسی می رسند . اما با گذشت زمان ، این اتفاق ، موجب حوادثی می شود که هم اخلاق و هم بنیانهای خانوادگی همه آن مجموعه را دستخوش تأثیرات منفی خود می کند و در پایان فیلم ، خانه ای کاملا از هم پاشیده باقی می ماند .
***
زیاده خواری مهدی هاشمی در این فیلم ، هم از دیدگاه سیاسی - اجتماعی قابل بررسی است و هم مجموعه فیلم و دو احتمال و دو روایت آن را می توان با نگاه جامعه شناختی و فرهنگی ارزیابی کرد .
هر کدام از این دو نگاه ، موضوع فیلم را سوژه ای کمتر دستمالی شده و تا حدودی بکر نشان می دهد و از این جهت ، "هیچ" امتیازی بیشتر از "بیست"دریافت می کند اما از لحاظ چگونگی پرداخت این سوژه ، هر چند فیلم "هیچ" را نباید رفوزه یا رد شده دانست اما نمره قبولی آنچنانی هم نمی گیرد . البته «مهدی هاشمی» در این فیلم هم توانسته است ، بازیگری خوب خود را به رخ بکشد و موفق شود تا حد زیادی مخاطب را هم از خود متنفر و هم از زیاده خواری مشمئز کند و تأثیر زیادی در موفقیت فیلم بگذارد . البته در سطحی پایینتر ، دیگر
نقش آفرینان فیلم نیز بازیهای خوبی ارائه کرده اند و توانسته اند در چشم تماشاگران ، خوب بنشینند.
«هیچ» یک مزیت دیگر هم دارد و آن این که یکی از بهترین طراحی های صحنه فیلمهای دو سه روز اول جشنواره را به خود اختصاص داده بود
به گونه ای که اگر این فیلم در بخش مسابقه قرار می داشت ، احتمالاً یکی از نامزدهای طراحی صحنه محسوب می شد .
درباره این فیلم و چند فیلم دیگر جشنواره امسال باید از نگاهی دیگر به زبان و ادبیات منفی و دیالوگهای مبتذل و صحنه های غیر اخلاقی و تأثیر آن بر ادبیات و فرهنگ عمومی جامعه هم پرداخت که این وظیفه را به زمانی دیگر می گذارم .
حرف آخر اینکه : کاهانی دو روایت و دو نگاه را از ماجرای بیماری نادر سیاه دره برای ما طرح کرده است ، اما آیا زیاده خواریهای مهدی هاشمی و هاشمی های دیگر ، روایت و احتمال سومی برای طرح نداشتند ؟
لینک این مطلب در روزنامه کیهان شنبه دهم بهمن ماه ١٣٨٨
احترامی تمام قد برای فیلم "طلا و مس"
روز دوشنبه نمایش فیلمی در سینمای مطبوعات جشنواره فیلم فجر، چشمهای همه منتقدان را روشن کرد. «طلا و مس» فیلمی که هم سادگی، هم روانی و هم بازیهای قوی و از همه مهمتر سوژه و داستان انسانی و عاطفی و معنوی فیلم، همه را شگفت زده کرد و راستش شاید هیچ کس فکر نمی کرد امروز با چنین فیلمی مواجه شود.
*** بازی خیره کننده «بهروز شعیبی» در نقش «سیدرضا» در میان فیلمهای دو روز اول جشنواره یک اتفاق و یک پدیده بود . البته «شعیبی» بازی کوتاهی هم در نقش پسر حاج کاظم در آژانس شیشه ای حاتمی کیا داشته است. همچنین بازی ارزشمند «نگار جواهریان» در نقش «زهرا سادات» به گونه ای بود که در برخی برهه ها، گویی رفتارهای واقعی این آدمها را در یک مستند تماشا می کنیم نه در یک فیلم سینمایی. از سوی دیگر، فیلم با تأکید بر تقوا و اخلاق در روابط اجتماعی و محوریت خانواده و عاطفه همسری، بر یکی از گمشده ها و به تعبیر بهتر و دقیقتر یکی از گوهرهای نایاب سینمای ایران بخصوص در این دو دهه انگشت گذاشت و با قلقلک دادن فطرت انسانی همه ما، دلهامان را تکان داد به گونه ای که در بسیاری از لحظات فیلم، ناگهان می دیدی مردانی سر به صندلی نهاده و آشکارا گریه می کنند و پس از نمایش فیلم می دیدی چشم منتقد و خبرنگار و... سرخ است. در کنار من خبرنگاری نشسته بود که وقتی فیلم به پایان رسید، در بیرون سالن فوراً با همسرش تماس گرفت و گفت: چیزی کم و کسر نداری؟ من امشب تا سئانس آخر نمی مانم تا تو احساس تنهایی نکنی و در مقابل چشمان پرسشگر من گفت: "احساس می کنم فاصله ما با همسرانمان و با خانواده مان بسیار زیاد شده است و فکر می کنم اگر برای همسرمان چنین مشکلی پیش بیاید تا چه حد می توانیم مثل این طلبه تازه کار، از امتحان موفق بیرون بیاییم.»
«سیدرضا» جوانی خراسانی، مدتی است که به همراه همسرش «زهرا سادات» و دو فرزند کوچکش به تهران آمده است تا درس طلبگی بخواند. چیزی از آمدنشان نگذشته است که همسرش دچار بیماری مشکوکی می شود که پزشکان تشخیص می دهند به «ام اس» مبتلا شده و ممکن است این بیماری به فلج شدن او بینجامد.
بستری شدن زهرا سادات در بیمارستان و سپس در منزل موجب می شود سید رضای عاشق طلبگی، موقتاً درس و بحث بخصوص درس اخلاق استاد محبوب خود را کنار بگذارد و به پیگیری بیماری همسر و رسیدگی به دختر دبستانی و نوزاد چند ماهه اش بپردازد و در ادامه مسیر برای کسب درآمد و گذران امور، کار قالیبافی همسرش را ادامه دهد که بتدریج فشار عصبی کار و استرس و... او را دچار مشکلات متعدد می کند، اما سیدرضا با مدد گرفتن از معنویت و اخلاق و با یاریهای طلبه ای دیگر مسیر جدیدی را آغاز می کند که هم خودش و هم همسر و فرزندانش به آرامش و طمأنینه می رسند.
جالب اینجاست که فیلم بدون شعارهای تهوع آور فمینیستی یا تقبیح کلیشه ای رفتارهای مردسالارانه، بخوبی چون آینه ای، رفتار آرمانی در یک خانواده سالم و اسلامی را الگوسازی کرده به گونه ای که برای همه گونه تماشاگری از هر طیف و سلیقه ای جذاب و دلنشین است.
سیدرضای داستان ما در پایان، هرچند ماهها از درس و بحث جا مانده است، اما در این مسیر جدید، کیمیای عشق را یافته و «زر» شده است.
به همه دست اندرکاران ساخت این فیلم تکان دهنده بخصوص آقای «همایون اسعدیان» که از منتقدی شنیدم گفته است این فیلم را تنها و تنها برای دلش ساخته است دست مریزاد می گوییم و آرزو می کنیم خدا این اثر هنری ناب را به بهترین وجه از آنان بپذیرد.
لینک این مطلب در کیهان روز پنجشنبه هشتم بهمن ماه ١٣٨٨
یادداشتی بر فیلم "صبح روز هفتم"
آیا ما در چرخه زندگی گرفتاریم و این شرایط و حوادث هستند که چگونگی رفتار ما را می سازند یا انسان می تواند براحتی خود را از این چرخه و از این جبر رها کند و برای چگونه بودن خود تصمیم بگیرد؟
«سیدمسعود اطیابی» با سومین اثر سینمایی خود که بعد از «مصائب دوشیزه» و «خروس جنگی» ساخته است، «صبح روز هفتم» را به میهمانی سینماگران و سینمادوستان آورد تا فرصتی برای فکر کردن و تأمل ایجاد کند.
اطیابی با صبح روز هفتم نشان داده است که می تواند ساخت هرگونه فیلمی از اجتماعی و طنز و معناگرا را تجربه کند. او در فیلم اخیرش، تلاش زیادی روی فیلمنامه داشته و کوشیده چفت و بست های آن را محکم کند، اما اینکه تا چه مقدار توانسته هم فیلمنامه قدرتمندی را به رخ بکشد و هم جذابیتها و کشش آن را تأمین کند جای اما و اگرهای زیادی دارد.

«صبح روز هفتم» حکایت دزدی به نام سیروس است که پس از سپری کردن دوران محکومیتش ، از زندان آزاد شده و در شهر به دنبال بازگشت به زندگی سابق خود است اما همسرش به دلیل رفتارهای آبروریزانه اش او را نمی پذیرد و همدست سابقش- رزاق- هم به کار کم درآمد اما سالم آگهی چسبانی روی آورده است . او به ناچار در یک مسافرخانه اتراق می کند اما در فیلم تکرار حوادثی که هر روز از صبح ِ مسافرخانه تا روز ِ شهر و باز، شامگاه ِ مسافرخانه برای او روی می دهد، ما را به روزمرّگی و چرخه طلسم وار جبر زندگی اجتماعی می رساند، او هر روز تلاشی برای شکستن دیوارهای این روزمرّگی نکبت بار انجام می دهد اما هر شب، ناامیدتر از قبل به رختخواب می رود و باز روز از نو و روزی از نو. تا اینکه در دو روز آخر و بخصوص در روز هفتم او تک تک حوادث تکراری را با اراده و تصمیم خود تغییر می دهد و روی آوردن به معنویت و با پیدا کردن شغلی آبرومند در یک کبابی به سوی همسر و فرزند کوچکش برمی گردد و دوربین روی شاخه های درختانی که تا آسمان کشیده شده اند، پایان فیلم را اعلام می کند.
صبح روز هفتم ، فیلمی معنوی با تأکید بر نقش اراده انسان در تغییر سرنوشت است اما موضوعی تکراری و نخ نما شده دارد و پیچیدگی های فلسفی و اجتماعی موضوع فیلم را هم بخوبی باز نکرده است.
استفاده از نماد اسب و تربیت کننده اسب (خسرو فرخ زادی که در مسافرخانه هم اتاق سیروس است) از نکات طنز پنهان فیلم است که مربی اسب های سرکش، خود به انزوا افتاده است. حتی در هر روز یک بار صد ای شیهه اسبها با صدای خنده سیروس میکس می شود، اما این اسب سرکش در انتها رام و سر به راه می شود.
فیلم "صبح روز هفتم" بازی خوبی از شهرام حقیقت دوست ارائه می دهد ، ضمن اینکه یک ویژگی خوب دیگری هم دارد و آن اینکه فیلمی بی ادعا و نجیب است و به همین دلایل ، «خسته نباشید» کمترین چیزی است که می توان به سازندگان آن گفت.
لینک این مطلب در روزنامه کیهان چهارشنبه هفتم بهمن ماه ١٣٨٨
١- فیلم "تک درخت ها" دومین فیلم بلند سعید ابراهیمی فر در مقام کارگردان است . فیلمسازی که در سال 1367 با نخستین فیلمش " نار و نی" حرکت جدیدی را در ساخت فیلمهایی با نگاه روشنفکرانه ارائه کرد که البته در همان موقع بازتابهای متفاوتی داشت . نار و نی فیلمی عرفانی اما با نگاه روشنفکرانه بود که توده مردم ارتباط محدودی با او برقرار کردند و شاید همین بهانه ای شد تا تهیه کنندگان ، کمتر به کارگردانهایی از این دست اقبال نشان بدهند و به همین دلیل می بینیم که فیلم دوم ابراهیمی فر با فاصله ای 13 ساله در سال 1379 کلید می خورد و جالب اینجاست که تهیه کننده اش هم درست در آخرین مراحل پایان کار ، ورشکست می شود و همین موجب می شود که تک درخت ها در سال جاری به بار بنشینند !
در هر صورت نار و نی کار خودش را کرد و جذابیتهای هنری آن باعث شد که توجه بسیاری از جشنواره های خارجی را به خود جلب کند و در ادامه مسیر ، عده ای فقط و فقط برای خوشامد جشنواره های آنسوی آب فیلم ساختند و مردم خودشان را فراموش کردند که شاید نمونه برجسته آن فیلمهای محسن مخملباف باشد که دیگر هیچ توجهی را در داخل کشور به خود جلب نکرد و مردم با او به چشم یک فیلمساز خارجی برخورد می کنند!
تک درخت ها البته نشان می دهد که در فاصله این سالها ، نگاه کارگردان را از عرفانی – روشنفکری محض به اجتماعی – روشنفکری سوق داده است و همین توجه محدود به بدنه جامعه ، شاید جای شادمانی داشته باشد ، هر چند که زبان فیلم به نسبت اثر قبلی کارگردان تا حدودی الکن و گنگ شده باشد.
2- نکته دیگری که باید در تحلیل این فیلم به آن توجه داشت ، نقش " هوشنگ مرادی کرمانی" به عنوان قصه نویس فیلم است . داستانهای روان و جذاب مرادی کرمانی به گونه ای است که هوس هر فیلمساز قصه گویی را برای ساخت اثری بر اساس این داستانها بر می انگیزد چرا که تماشاچی را تا پایان کار مشتاق نگه می دارد و راضی از سینما خارج می کند. اما اتفاق جالب اینجاست که از قصه های بشدت روایی مرادی کرمانی فقط فیلمسازان قصه گو استقبال نکرده اند بلکه بسیاری با نگاه روشنفکرانه به سراغ او رفته اند که از جمله آنها می توان به کسانی چون محمد علی طالبی ، وحید موساییان و حالا سعید ابراهیمی فر اشاره کرد.
این گروه ، بن اندیشه و خط اصلی داستان را گرفته اند و بر اساس آن اندیشه های مورد نظر خود را هم ارائه کرده اند که البته همه اینها نشاندهنده ظرفیت بالای کارهای مرادی کرمانی است .
3- شاید اشاره به برخی نمادها و نکات در این فیلم ، ما را از توضیح بیشتر درباره موارد بالا معاف کند. به عنوان مثال ، عنوان فیلم یعنی " تک درخت ها " بسیار با معناست بخصوص اگر دقت کنیم که در فیلم تنها به یک تک درخت اشاره می شود و بس . اما همین "ها" ی جمع ، نشاندهنده این است که فیلمساز قصد تعمیم آنچه را که در این کار مطرح کرده است دارد. یعنی این وضعیتی است که برای هر هنرمندی ممکن است وجود داشته باشد. بگذریم که در همین کار هم ، کارگردان استاد روشن را شاعر موفق و مستعدی نشان نمی دهد و در موارد بسیار به ناتوانی هنری او اذعان می کند. او حتی دوبیتی کوتاه خود را که برای پسرش ایرج سروده است تمام نمی کند و اعتراف می کند که شعری برای همسرش نگفته است و شعری که برای دخترش فخری سروده بوده است و ایرج پس از مرگ پدر آن را پیدا می کند هم شعر بسیار ضعیفی است که نشان می دهد "روشن" واقعا شاعر ضعیفی بوده و مدیران انجمن شعر مزبور هم حق داشته اند که او را به عنوان یک شاعر به رسمیت نشناسند یا او را خیلی جدی نگیرند.
دوربین ایرج هم نقش آفرینی مهمی در این فیلم دارد. ایرج در ابتدا از تمامی زوایای زندگی خانواده پدریش تصویر برداری می کند اما بتدریج پدر به دوربین پسر حساس می شود و به او اعتراض می کند که چرا از بدبختیها و مشکلات زندگی من فیلم می گیری . او به اینکه این فیلمها برای همسر خارجی ایرج و فرزندانش نشان داده شود احساس حقارت می کند و از او می خواهد که این کار را متوقف کند . اما کمی بعد ، گویی از این برخورد خود شرمنده شده باشد ، راه حل دیگری پیدا می کند و با پوشیدن کت و شلوار میهمانی خود و گریم کردن محیط زندگیش از جمله آوردن گلدانهای شمعدانی و آب و جارو کردن حیاط خانه و ... از ایرج می خواهد که از این وضعیت او فیلم بگیرد.
این ماجرا حتما نمادی از فیلمهایی است که در داخل کشور اما برای نمایش در خارج کشور ساخته می شود و جالب اینجاست که این فیلمها اکثرا به نقاط تاریک و سیاه زندگی مردم کشورمان می پردازند.توجه کنید که فیلمهایی که ایرج از زندگی پدرش گرفته است همه سیاه و سفید است اما فیلمهایی که از همسر و فرزندانش در خارج گرفته است همه رنگی هستند ، با اینکه می دانیم گاهی فیلم سیاه و سفید هم گرانتر و هم نایابتر از فیلمهای رنگی است که به فراوانی در بازار وجود دارد!
ابراهیمی فر البته خود خیلی به این گناه مبتلا نیست چرا که فیلم نخست وی به تصویرهایی عمدتا زیبا و تامل برانگیز از ایران و بخصوص کاشان مربوط می شد ، اما همه مانند او عمل نکرده اند و بخش اعظمی از این افراد به جرئت می توان گفت مردم و کشور خود را به خوشامد غربیها فروخته اند . نمونه ها در این زمینه بسیار زیاد است که مجال ذکر آن در این فرصت نیست .
اما یک نکته دیگر در این باره این که دوربین اینجا یک کارویژه دیگر هم دارد و آن ابزار اطلاع رسانی بودن است . خانواده ایرج در آنسوی مرزها با همین دوربین به خانواده پدری ایرج معرفی می شوند و بالعکس. و همین امر موجب می شود که آقای روشن بکوشد چهره ای رتوش شده از خودش را با این ابزار برای خارجیها به نمایش بگذارد!
انتخاب شهر کرمان هم انتخاب خاصی است . درست است که کرمان شهر مرادی کرمانی نویسنده اصلی داستان است اما شهری است که در میان شهرهای کشورمان بشدت بومی و سنتی باقی مانده است و همین خصیصه موجب شده است که کارگردان از آن به بهترین وجهی استفاده کند و به طرح منویات خود بپردازد.
***
یک بار دیگر یادآوری می کنم که تک درخت ها با اینکه اجتماعی تر از نار و نی است اما به روانی و زیبایی آن نیست و در بسیاری از موارد به تناقض و لکنت می افتد.در حقیقت تک خال ابراهیمی فر همان فیلم اول اوست و تک درخت ها نتوانسته است با محدوده آن فیلم هم نزدیک شود، با این حال همین که ابراهیمی فر پس از 13 سال فیلم جدیدی ساخته است جای خوشحالی دارد .
یک نکته دیگر : جناب آقای صفار هرندی وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی طی یک سال اخیر تاکید کرده اند که هدف ما حرکت به سمت سینمای ملی و بومی است . آیا تک درخت ها تا چه مقدار توانسته است به این هدف نزدیک باشد؟ هر چند که می دانیم این فیلم محصول سال 1379 است !




